بخشی از خاطرات پروفسور علی یخکشی، بنیانگذار دانش محیط زیست در ایران، به مناسب هفتاد و هشتمین سالروز تولد استاد

محتاج به یک دگراندیشی اخلاقی هستیم

رضا شیخ پور
در یادداشتی که رضا شیخ‌پور در اختیار اسکان نیوز قرار داده بخشی از خاطرات پروفسور علی یخکشی، بنیانگذار دانش محیط زیست در ایران مطرح شده است.
سه شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۶
ساعت ۱۵:۳۳
کد مطلب: ۷۲۲۱
Share
اسکان نيوز: شهریور 1392 پس انتشار مصاحبه ای با پروفسور علی یخکشی که در روزنامه مردمسالاری منتشر شده بود کاملاً مصمم و هدفمند به روزنامه نگاری متوسل شدم تا آرزوی دیرینه این استاد بی نظیر سیاست و مدیریت منابع طبیعی ایران را با قدرت بر حقِ رسانه‌ها پیگیری کنم. آرزوی تشکیل "وزارت منابع طبیعی و محیط‌زیست" برای اولین بار در ایران؛ البته پیشتر، افتخار این را داشته‌ام که پایان نامه کارشناسی ارشد خود را با راهنمائی این استاد جاویدان محیط‌زیست کشورمان به سرانجام برسانم. تا کنون 22 جلد تألیف کتاب تخصصی محیط‌زیست و منابع طبیعی و بیش از 90 مقاله علمی در ژورنال‌های معتبر بین‌المللی به نام این استاد برجسته ثبت شده است. پروفسور یخکشی در سال 1353 گروه محيط‌زيست را براي اولين بار در ایران (دانشگاه تهران) تأسيس نمود و به همین جهت دانشگاهیان او را پدر دانش محیط زیست در ایران می شناسند و البته قبل از انقلاب، 13 س‌ل سابقه عضویت در هیات علمی دانشگاه تهران را نیز در کارنامه خود داشته است؛ اما پس از 13 سال خدمت در دانشگاه تهران، به خاطر برخی ناملایمتی‌ها، بالاجبار وطن را ترک کرد و با عضویت در هیات علمی دانشگاه گوتینگن آلمان، به سرعت مدارج ترقی علمی را طی کرده است.با استقرار دولت اصلاحات در ایران و شعار دولت وقت مبنی بر پیگیری بازگشت نخبگان به کشور، رسما از این استاد بین‌المللی محیط زیست نیز دعوت کردند تا به وطن برگردد؛ اما این دعوت و حضور مجدد استاد در کشورمان با ناملایمتی هایی مشابه آنچه که پیش از انقلاب در حق او روا داشتند، همراه بوده است که شاید بتوان آن را نمونه ای از فروپاشی اخلاقی در نظام مدیریت ایران دانست. از سال 1378 نیز به مدت هشت سال در دانشکده منابع طبیعی دانشگاه مازندران تدریس کرد و در نهایت در سال 86، بدون احتساب 13 سال سابقه خدمتِ قبل از انقلاب در دانشگاه تهران، این استاد بی بدیل محیط زیست را با حداقل حقوق کارگری بازنشسته کردند و اکنون نیز پروفسور علی یخکشی، با درجه استادی و فوق دکتری، حداقل حقوق کارگری (یک میلیون و دویست هزار تومان) را ماهیانه به عنوان حقوق بازنشستگی از دولت جمهوری اسلامی ایران دریافت میکند! اما او هیچگاه حاضر نشد در رسانه ها از این جفا، بنالد و همواره افتخار میکند که قلبش با عشق به وطن و نسل جوان می تپد. وقتی از ایشان پرسیدم که چرا در برابر این جفاها تا کنون اعتراضی نکرده است در پاسخ گفت «من هیچ وقت به این نمی اندیشم که وطن برای من چه کرد بلکه از خود می پرسم من برای وطنم چه کردم». برای من، که یک جنگلبان هستم علی یخکشی فقط استاد منابع طبیعی و محیط زیست نیست؛ برایم او یک معلم اخلاق است. معلمی که میداند باید با تسخیر قلب دانشجویانش، علم را به آنان بیاموزد و حتی توانست با علم و معنویت و اخلاق، قلب بسیاری از عاشقان طبیعت ایران را نیز تسخیر کند.

روزی در منزل استاد کنارش نشستم و از او خواستم خاطراتش را از قبل از انقلاب تا کنون برایم روایت کند؛ روایتی که هم گاهی شادمانم کرد هم قسمتی از آن مرا به اشک ریختن کشاند. 28 آذر 1396 هفتاد و هشتمین سالروز تولد این استاد عزیز و فرزانه است و به همین مناسبت تصمیم گرفتم خاطراتی که استاد برایم روایت کرده را به رشته تحریر در آورم و منتشر کنم. لازم به ذکر است که فایل صوتی روایت خاطرات به زبان پروفسور یخکشی، نزد بنده محفوظ بوده و کتاب خاطرات ایشان نیز به زودی منتشر خواهد شد. در ادامه، چکیده ای از خاطرات را با روایت ایشان می خوانید:

در دبستان شاگرد اول و ممتاز بهشهر بودم؛ در دبیرستان دانش آموز متوسطی بودم که با معدل 15 قبول شدم؛ پس از پایان تحصیلات دبیرستان برای ادامه تحصیل عازم آلمان شدم. پدرم خیلی دوست داشت پزشکی بخوانم ولی از آنجائی که من با سوزن و چاقو و کلاً ابزار پزشکی رابطه حسنه ای نداشتم چیزی به او نگفتم ولی وقتی به آلمان رفتم به پدرم گفتم پزشکی کار من نیست و در مسیر دیگری قرار خواهم گرفت که تحصیل در رشته منابع طبیعی و محیط زیست باشد. دوره مهندسی را پس از چهار سال به پایان رساندم و بین دانشجویانی که در آن ترم امتحان داده بودند از بین دانشجویان خارجی و آلمانی، من شاگرد دوم شدم و این زمان مصادف می شود با موقعی که مدیر پروژه سازمان خوار و بار کشاورزی جهانی دنبال تأسیس دانشکده جنگل در دانشگاه تهران بود؛ به همین جهت به کشورهای اروپائی سفر می کرد تا افرادی را استخدام کند و در واقع ایرانی ها را به ایران برگرداند. متوجه شد که بین فارغ التحصیلان، من شاگرد دوم شدم؛ به شهر دانشگاه ما (گوتینگن) آمد و با من صحبت کرد که اگر بخواهم با دانشکده همکاری کنم حاضر است از اعتبارات سازمان ملل به من بورس دوره دکتری بدهد و من پس از پایان تحصیل به ایران بیایم به شرط اینکه درباره ایران، رساله دکتری بنویسم که من هم با کمال میل پذیرفتم. پس از اعلام آمادگی، در سال 1344 عازم ایران شدم و یکسال در گروه جنگل دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران در کرج، دستیار پروفسور گلیزر آلمانی شدم؛ درسهایش را برایش ترجمه می کردم؛ در ایام بیکاری یا کم کاری، منابع و مدارکی را که احتیاج داشتم را مطالعه و جمع می کردم.

برای ادامه دکتری، پس از گذشت 14 ماه که آماده شدم با بورس FAO به آلمان برگردم، متوجه شدم که آقایان استادیاران شاغل در گروه تصمیم گرفتند به جای اینکه 24 ماه به من بورس بدهند اصلاً ندهند و بین خودشان تقسیم کرده و ایام تابستان را برای گردش علمی به اروپا و آمریکا بروند. این امر زمانی اتفاق افتاد که مصادف می شود با موقعی که پروفسور ترگوبوف یوگسلاوی مدیر سازمان خواربار و کشاورزی جهانی در دانشکده، برای مرخصی به کشور خود رفته بود؛ جانشین شان همان آقای پروفسور گلیزر آلمانی بود که من دستیارش بودم؛ گلیزر از کار آنها جلوگیری کرد و گفت قولی است که سازمان ملل به یخکشی داده و از آلمان ایشان را آوردند، بورس برای تکمیل کادر آموزشی دانشکده است نه برای گردش علمی لذا به شما تعلق نمی گیرد.

بورس را دریافت کردم و به آلمان آمدم. در رابطه با سیاست و مدیریت منابع طبیعی در ایران، دکترای خودم را به پایان رساندم که در اصل وقتی در سال 1347 به ایران برگشتم اولین ایرانی بودم که در این زمینه تحصیل کرده بود. شش ماهی در سازمان امنیت، سرگردان بودم تا اجازه استخدام در دوایر دولتی به من داده شود زیرا می خواستند مطمئن شوند که در دوران تحصیل، فعالیت های سیاسی بر علیه رژیم وقت انجام نداده باشم. من زیاد فعالیت سیاسی نمی کردم چون دنبال این بودم که به موقع به پایان برسانم و در مجموع یک آدم ملی و وطن دوست بوده و هستم. پس از شش ماه مجوز دادند تا بتوانم علاوه بر دانشکده جنگل، در دوایر دولتی ایران نیز استخدام شوم.

معاون وقت آموزش و پژوهش وزارت منابع طبیعی در سال 1347 آقای دکتر بیات مرا دعوت کرد تا به عنوان مدیرکل آموزش و برنامه ریزی در وزارتخانه شاغل شوم؛ به نظر پست بسیار مهمی بود یعنی از بدو استخدام، مدیرکل می شدم. اما از آنجائی که تبعاً کارهای آموزشی و پژوهشی و همکاری با جوانان را بیشتر دوست داشتم لذا از دکتر بیات خواهش کردم به من یک هفته مهلت بدهد. در این یک هفته خیلی با خودم کلنجار رفتم؛ عقلم به من می گفت پست مدیرکلی را بپذیر زیرا چنانچه آغاز کار با مدیرکلی شروع شود مطمئناً با درایتی که در خود سراغ داشتم بعداً در پست های بالاتری قرار می گرفتم؛ ولی قلبم می گفت تو عاشق آموزش و پژوهش و بخصوص آموزش نسل جوان هستی و باید در دانشکده کار کنی؛ پس از یک هفته خدمت دکتر بیات رفتم و به استحضار ایشان رساندم که من علاقمند به کارهای آموزشی و پژوهشی هستم؛ گفتند اشکالی ندارد تو مدیرکلی را بپذیر، می توانی در گرگان در مدرسه عالی جنگل هم تدریس کنی و طرح های تحقیقاتی هم بنویسی و با اعتباراتی که در اختیارت می گذارم کارهای تحقیقاتی خود را هم انجام خواهی داد. مجدداً یک هفته از ایشان وقت خواستم که فکر کنم. یک هفته دیگر نیز با خودم کلنجار رفتم؛ شبها تا صبح بیدار ماندم؛ عاقبت احساس و عشق بر عقل و منطق غلبه کرد و تصمیم گرفتم که در دانشگاه تهران شاغل شوم و نظر خودم را دی ماه 1347 به رئیس دانشکده وقت اعلام کردم. در صبح روزی که قرار بود سرویس دنبال من بیاید تا مرا همراه با سایر اعضاء هیات علمی دانشکده به کرج ببرد بلند شدم، پس از صرف صبحانه، رو به خدا ایستادم گفتم پروردگارا تو را شاهد می گیرم که امروز کمر همت را بستم و به تو سوگند می خورم که تمام انرژی ام را صرف خدمت به آموزش و پژوهش در این کشور به نسل جوان ایران و طبقه مستضعف نمایم. خوشحالم الان که بیش از چهل سال از آن زمان می گذرد قدمی جز در این راه بر نداشتم و توانستم به عنوان مثال در دانشکده جنگل که تبدیل به دانشکده منابع طبیعی شد من یکی از بنیانگذاران آن دانشکده باشم. در طول 13 سال خدمت در آن دانشکده، 40 نفر از فارغ التحصیلان را برای کشورهای آلمانی زبان یعنی آلمان، اتریش و سوئیس بفرستم که با اخذ درجه دکتری، اکثراً به ایران برگشتند. سال 1378 که برای اولین بار بعد از انقلاب به وطن برگشتم نیز همین کار را کردم و هشت نفر از دانشجویان دانشگاه مازندران را برای ادامه تحصیل به آلمان فرستادم. بسیاری از آنها اکنون برگشتند و در ایران حضور دارند و آدمهای سرشناس و اساتید معروف دانشگاه های ایران هستند و متصدی پست های مهمی هم شده اند.

نهایتا در کنار آموزش و پژوهش، برای من پرورش نسل جوان خیلی مهم بود زیرا که اعتقاد داشتم با کسب دانش پیشرفته در کشورهای دیگر و آشنا شدن با فرهنگ و تمدن دیگر کشورها، نسل جوان ایران را دارای این هوشمندی میدیدم که در مقایسه فرهنگ و آداب و رسوم کشور خودشان با سایر کشورها، خوبی های آنها را بردارند و با خوبی های ما ادغام کرده و از خود انسان بهتری بسازند و این را من پرورش نسل جوان می دانستم که حداقل به 48 نفر چنین خدمتی را کردم. ضمن اینکه برای کوتاه مدت چه در دانشگاه تهران و چه در دانشگاه مازندران، افرادی را در قالب گردش علمی به اروپا بردم و از نزدیک با شرایط اجتماعی آنجا آشنا شدند.

من از سال 1347 تدریس را شروع کردم؛ از سال 1348 در کنار درس سیاست، مدیریت و قوانین منابع طبیعی، دروس جدیدی را به صورت آزاد ارائه دادم که جزو درسها نبودند. شناخت، حفاظت و بهسازی محیط زیست ایران و نظم مکانی که بعدها اسمش به آمایش سرزمین برگردانده شد که اسم زیباتری بود. در سال 1353 گروه رشته حفاظت محیط زیست را برای اولین بار در ایران و در دانشکده منابع طبیعی دانشگاه تهران تأسیس کردم که خودم مدیریت آن رشته را بر عهده داشتم. در سال 1357 هجده نفر از دانشکده منابع طبیعی در رشته محیط زیست فارغ التحصیل شدند.

سال 1353 با استفاده از فرصت مطالعاتی، به آلمان رفتم تا درباره سیستم مدیریتی سازمان جنگلها، مراتع و محیط زیست ایران در مقایسه با پاره ای از کشورهای اروپائی پژوهش کنم. بعد از هفت یا هشت ماه اقامت، نامه ای از رئیس دانشکده وقت دریافت کردم که دعوت کرد به ایران برگردم تا پست معاونت دانشکده را به من بدهد! من هم در جواب، ضمن تشکر از لطف ایشان، اظهار داشتم که از من مسن تر و افراد با سابقه تر هستند که علاقمندی زیادی به پست های مدیریتی و اجرائی دارند و لذا بهتر است به آنها واگذار شود ضمن اینکه من دوست دارم کار تحقیقاتی ام را به پایان برسانم چون حاصلش در قالب کتابی در دانشگاه گوتینگن چاپ می شود.

بیش از یک ماه گذشت؛ نامه دومی را از ایشان دریافت کردم که در آن نوشته شده بود با همه پرسی که از طبقه دانشجو، کارمند و استاد به عمل آوردند اکثریت قریب به اتفاق معتقدند که تو باید این پست را بپذیری و مصلحت دانشکده هم این است که هر چه زودتر برگردی و این پست را بپذیری، مجدداً در پاسخ نوشتم چشم با کمال افتخار می پذیرم ولی بگذارید کتابم را به چاپ برسانم سپس بر می گردم. ماه مهر کتاب را در دانشگاه گوتینگن چاپ کردم و به ایران برگشتم؛ دانشگاهی که 49 استادش برنده جایزه نوبل شدند. به ایران آمدم و پست معاونت دانشکده را قبول کردم؛ معاونت آموزشی و پژوهشی و اداری مالی هم ادغام شده و یک پست بود. شاید دو هفته نگذشته بود که رئیس اداره امنیت شهرستان کرج مرا احضار کرد! پیش ایشان رفتم و با قهوه و کیک از من پذیرائی کرد؛ بسیار مؤدبانه با من برخورد کرد و گفت که دوست دارم شما بگوئید در دوره تحصیل در آلمان چه کارهائی و فعالیت هائی داشتی و بخصوص در این یکسالی که در آلمان برای فرصت مطالعاتی بودی، چه کارهائی کردی؟ برایش توضیح دادم که در دوران تحصیل، فعالیتهای دانشجوئی صنفی داشتم ولی در این یکسال با داشتن زن و بچه و بالا رفتن سن، فعالیت دیگری نداشتم و البته وقت هم نداشتم جز اینکه کار تحقیقاتی ام را به پایان برسانم. سه یا چهار بار ایشان من را آورد و برد و بعد گفت که من راضی نیستم! آیا جوابی به من می دهید؟ مسئولیتش با خود توست! خیلی سرد با من خداحافظی کرد و من برگشتم. بعد شاید کوتاه تر از یک ماه بود که ساواک دانشگاه تهران واقع در خیابان میکده وقت، که امروز نمیدانم اسمش چیست، مرا دعوت کرد؛ حالا یاد گرفته بودم که هر وقت ساواک کرج یا تهران مرا دعوت می کردند از طریق رئیس دبیرخانه و مسئول ترانسپورت دانشکده، ماشین می خواستم که مرا به ساواک ببرد تا مبادا سوءتفاهمی ایجاد شود. آنجا همین سؤالها تکرار شد شاید بیش از هشت ماه این احضارها ادامه داشت! جواب، همواره یک شکل بود چون من اصلاً فعالیت سیاسی نداشتم.

آن روز نمیدانستم علت این حساسیت ها و احضارها چه بود، بعدا فهمیدم؛ تا اینکه کارم به دفتر مرکزی ساواک کشید که آن موقع در سلطنت آباد واقع بود. فردی که لهجه گیلکی داشت از من بازجوئی کرد. ناگهان، نمیدانم چه شد که کاملاً بریدم و فراموش کردم کجا و در مقابل چه کسی هستم و یک حالت خلسه و بی حسی پیدا کردم حالم در آن لحظه قابل تشریح نیست؛ فشار سختی در آن دو سال روی من و همسرم بوده است؛ از جای خودم بلند شدم گفتم آقا تو را به خدا دست از بازجوئی کردن من بردارید، اگر گنهکارم دست های مرا دستبند بزنید و مرا تحویل اوین بدهید، اگر گنهکار نیستم رهایم کنید من میخواهم بروم. از صندلی ام بلند شدم، یک آن فقط شنیدم که صدائی بسیار قوی و آمرانه گفت که بنشین! و دستی روی شانه هایم مرا به سمت صندلی فشار داد و نشستم و وقتی به خود آمدم تازه متوجه شدم که یک حالت غیرعادی کوتاه مدت داشتم و نگران این بودم که چه خواهد شد! آقای بازپرس با خودنویس خودش اندکی بازی کرد بعد کشوی میز خود را باز کرد کاغذی را که چند صفحه ای بود بیرون آورد و گفت آقای یخکشی تا امروز کسی با من اینگونه حرف نزد مگر تو دیوانه باشی یا خیلی دردت آمده باشد! دیوانه که می دانم نیستی پس خیلی دردت آمد پس گوش کن؛ نامه ای را باز کرد، نویسنده در نامه نوشته بود: «موقعی که من در آلمان در منزل یخکشی میهمانش بودم او در انتقاد از رژیم علیحضرت پهلوی زیاد سخن می گفت و حتی با سرودی ضد پادشاهی از من پذیرائی کردند، من کسی هستم که در دبیرستان البرز مبارزات زیادی بر علیه جبهه ملی و کمونیست ها داشتم و افتخار می کنم که خاندان من یکی از شاه پرست ترین افراد این جامعه هستند و در موقعی که در یوگسلاوی بودم و همانطوری که در سفرنامه خود نوشتم وقتی رئیس پارک ملی بلیت ویتز از من پرسید که کجائی هستی گفتم ایرانی هستم و وقتی از پادشاه آریامهر تعریف می کرد من آن روز در آسمانها پرواز می کردم ولی اکنون می بینم که شما پست معاونت دانشکده را به فردی می دهید که از خائنین مملکت و مخالف رژیم پهلوی است».

پس از دو سال، آن آقا در آن روز به من گفت که: «ببینید آقای یخکشی، شانسی که آوردی این آدم خودش میگوید در منزل یخکشی میهمان بودم! یعنی نمک تو را خورد و نمکدان را شکاند و بر علیه تو گزارش داد! این آدم فردا نمک ما را می خورد و نمکدان ما را هم می شکند! آقای یخکشی برو، تو آزادی و دیگر کاری با تو ندارم».

در سال 1356 برای شرکت در یک همایش بین المللی مربوط به محققان جنگل و محیط زیست در نروژ شرکت کردم که ده هزار نفر در آنجا شرکت کرده بودند و در روز آخر، یک پروژه ای را آنجا اعلام و سخنران بودم؛ برای انتخاب هیأت رئیسه جدید به مدت پنج سال، انتخاباتی صورت گرفت؛ ده هزار نفر شرکت کننده از 140 کشور جهان حضور داشتند که مرا جزو 9 نفر برای هیأت رئیسه ufrow جامعه جهانی پژوهشگران جنگل و محیط زیست و نماینده کشورهای آسیائی در آن جامعه، انتخاب کردند. این انتخاب موجب افتخار من بود به دلیل اینکه اولین ایرانی بودم که در یک جامعه بین المللی به چنین جایگاهی می رسید و البته آن روز ما را در حضور این ده هزار نفر و پادشاه نروژ، بالای تریبون بردند و سرود ملی این 9 کشور را نواختند؛ وقتی سرود ایران را می نواختند موهای بدنم سیخ شده بود و به یاد جهان پهلوان تختی افتادم وقتی به عنوان نفر اول در بالا قرار گرفته و سرود ایران را برایش نواختند؛ من هم احساس کردم مثل تختی دارم الان لذت می برم که سرود مملکت من در اینجا نواخته می شود. سپس به ایران برگشتم، دانشجویان از من خیلی استقبال کردند؛ هیأت علمی استقبال کرد؛ رئیس دانشکده و معاون پژوهشی دانشگاه مرا مورد تقدیر قرار دادند. اما پس از گذشت دو هفته دیدم رئیس دانشکده مرا خواست و گفت آقای یخکشی گویا گزارش نادرستی دادی! تو انتخاب نشدی! گفتم چرا شما چنین می فرمائید؟ گفت گزارشی به ما رسیده که اصلاً چنین انتخاباتی برگزار نشده و تو جزو هیأت رئیسه نیستی! بر خلاف میل باطنی مجبور شدم به پریزیدنت جامعه، نامه بنویسم که تأیید بفرمائید آیا به عنوان هیأت رئیسه انتخاب شدم یا خیر. جواب نامه آمد و تأیید کردند که من عضو هیأت رئیسه شدم ولی ناباوری هنوز حاکم بود؛ ماه ها بسیار بر من سخت گذشت که در هر حال برخی بودند که فکر می کردند من دروغ می گویم تا اینکه اولین بولتن جامعه بیرون آمد و در آن بولتن کوتاه، بیوگرافی و عکس من به عنوان هیأت رئیسه جامعه جهانی و به عنوان نماینده کشورهای آسیائی، به زبان انگلیسی چاپ شده بود. یک نسخه از آن را به معاون پژوهشی وقت دانشگاه و یک نسخه را به رئیس دانشکده دادم؛ مدتی گذشت تا اینکه انقلاب شد؛ بعد از انقلاب، همه از پست ها برکنار شدند تنها کسی که در پست خودش ابقاء شد من بودم یعنی با نظر موافق کارگر، دانشجو، کارمندان و هیأت علمی، در سمت معاون دانشکده ابقاء شدم. حال، رتق و فتق امور هم به دست کمیته تزکیه انقلابی دانشکده افتاده بود. روزی اعضای کمیته تزکیه پیش من آمدند و گفتند اعلامیه ای بر علیه شما پخش شده که در آن نوشتند دوره پسر رضاخان قلدور، در حق امضاءکنندگان آن اعلامیه اجحاف کردی! پرسیدم اجحاف در حق چه کسانی؟ اسمها را به من گفتند! من استدعا کردم که کمیته تزکیه اقدامات لازم را به عمل بیاورد در هر موقعیت دادگاهی که باشد من حاضر می شوم. نهایتاً دادگاهی هفته بعد در دانشکده تشکیل شد به ریاست همین اعضای کمیته تزکیه دانشکده و یک نماینده از کمیته تزکیه دانشگاه. اکثر دانشجویان، کارگران و هیأت علمی در آن جلسه شرکت کردند؛ بحث و گفت و گو و بازجوئی و پرسش ها شروع شد؛ فکر کنم 18 ساعت در مجموع طول کشید و نوارش هم ضبط شد. 124 نفر صورتجلسه کردند و شهادت دادند که در تمام دوران 13 سال خدمتم در دانشگاه تهران، از کارگر گرفته تا دانشجو و کارمند، جز خدمت و خوش برخوردی از من چیز دیگری ندیدند ولی در عوض برخی از دانشجویان شکایت کردند که آن دو نفر (همان هائی که بر علیه من اعلامیه داده بودند) برای ساواک تعیین تکلیف می کردند تا ما را تنبیه کنند! نهایتاً من تبرئه شدم. من نامه سیزده صفحه ای آن ها را هنوز دارم آن نامه را بعد از انقلاب دانشجویان از ساواک کرج بیرون آوردند و کمیته تزکیه در جلسه مطرح کرد. یکی از آن دو نفر در کتابش که قبل از انقلاب منتشر شده بود رضاخان را پدر تاجدار لقب می دهد؛ آن کتاب را هنوز هم دارم. کتابی را بعد از انقلاب چاپ کرد که در آن کتاب به محمدرضا پهلوی، پسر رضاخان قلدور می گوید! پایان سال 1358 مجدداً با استفاده از فرصت مطالعاتی عازم آلمان شدم که اینبار کتاب دومی را بنویسم. نه ماه در فرصت مطالعاتی در دانشگاه گوتینگن کار می کردم که حکمی برای من آمد که تو را از دانشگاه اخراج می کنیم! نامه ای به دیوان عالی کشور نوشتم و رونوشت به وزیر علوم و رونوشت دیگری به رئیس دانشگاه که به چه دلیل مرا اخراج کردید! هر دادگاهی که شما اعلام بفرمائید حاضرم بیایم تا از خودم دفاع کنم. یک تا دو ماه بعد، جواب آمد که دیگر ما به شکایت شما نمی توانیم رسیدگی کنیم چون جنگ با عراق نیز آغاز شده بود. من هم دیدم که اگر به ایران برگردم کجا بروم! اخراجی که هستم جائی هم نمی توانم کار کنم! در این بین سه فرزند هم داشتم؛ مجبور شدم در همان دانشگاه بمانم و به استخدام دانشکده جنگل و اکولوژی دانشگاه گوتینگن آلمان درآمدم. از آنجائی که مشغول کار تحقیقاتی بودم همسرم را برای تخلیه ساختمان سازمانی و فروش اموال به ایران فرستادم. همسرم در حضور نماینده کارگران، کارمندان (خانم احمدیان همسر دکتر پارساپژوه) و آقای دکتر خراسانی به عنوان نماینده اساتید اموالم را جمعاً به مبلغ هشتاد هزار تومان فروختند و صورتجلسه کردند. وقتی موضوع از طریق همسرم به اطلاع من رسید گفتم خداوندا پس از 13 سال خدمت، کلیه ثروتم برابر 80 هزار تومان شد و آن وقت آنها مرا را با سه فرزند اخراج کردند تا صحن مقدس علمی دانشگاه پاکسازی شود!

از سال 58 تا 78 هیچگاه به ایران نیامدم چون خیلی دلخور بودم؛ من در دانشگاه تهران جز خدمت به کارمند و کارگر و دانشجو و به علم، به چیز دیگری نمی اندیشیدم. سال 1378، روزی در اتاق کارم مشغول کار بودم که یکی از دانشجویان قبل از انقلاب که فارغ التحصیل شد و الان عضو هیأت علمی دانشگاه تربیت مدرس است به من تلفن می کند و می گوید آقای یخکشی ما در یک هیأتی زیر نظر معاون آموزش و تحقیقات وزارت جهاد سازندگی در ژنو هستیم و بر علیه عراق اقامه دعوا کردیم (اقامه دعوای زیست محیطی در ارتباط با جنگ عراق و کویت) که خسارت زیست محیطی زیادی به ما وارد شده ولی دادگاه از ما نپذیرفت؛ آیا می توانید ما را کمک کنید؟ گفتم با کمال میل، وظیفه ام است در مقابل صدام، از وطنم دفاع کنم. سپس ایشان گفت با آقای معاون وزیر صحبت کنید؛ آقای معاون گوشی را گرفت و گفت موضوع چنین است آیا می توانید کمک کنید؟ گفتم با کمال میل، گفتند آیا می توانید اینجا بیائید؟ گفتم من شاغل هستم و نمی توانم که امروز بلند شوم بیایم لذا شما تشریف بیاورید آلمان و میهمان من باشید؛ در پاسخ گفت ما ویزای آلمان را نداریم و نمی توانیم نزد شما بیائیم لذا خواهش میکنیم شما تشریف بیاورید. گفتم چشم و ساعت 10 صبح بود که بلافاصله تلفنی بلیط رزرو کردم و ساعت 2 بعد از ظهر از هانوفر به سمت ژنو پرواز کردم.

کارمندان سفارت آمدند از من استقبال کردند و من را به سفارت بردند و داستان را تعریف کردند؛ گفتم چشم، مدارک را می برم و هر کاری از دستم بر بیاید انجام می دهم. از جمله خاکی بود که از ایران آورده بودند و آغشته به نفت بود؛ دادگاه گفته بود شما خودتان کشور نفت خیز هستید و ممکن است این نفت را شما خودتان رویش ریخته باشید! باید ثابت کنید نفت کویت است و نفت شما نیست. من آن مدارک را آلمان آوردم. خاک را به دانشکده نفت دانشگاه "کلاس تال" بردیم؛ بعد از دو هفته نتیجه را اعلام کردند که بله نفت ایران و کویت با هم فرق دارند و این خاک آغشته به نفت کویت است. پس سند اول را تأیید کردند. سپس با یازده سازمان رادیو تلویزیون آلمان تماس گرفتم از جمله سازمان رادیو تلویزیون ایالت نیدرساکسن آلمان که در شهر هانوفر بود؛ به من جواب مثبت داد که ما همچین مدارکی داریم که نشان می دهد دود غلیظی از چاه های نفت کویت بلند شده و وارد خاک ایران شده است. نزد مدیرعاملشان رفتم؛ خواهش کردم یک کپی به من بدهد؛ پرسید برای چه می خواهی؟ گفتم داستان اینجوری است و می خواهم بر علیه عراق اقامه دعوا بکنم؛ پاسخ داد نه نمی دهم چون آمریکا از ما ناراحت می شود، ما حاضر نیستیم آمریکائی ها را ناراحت بکنیم. هر چه خواهش و تمنا کردم از من نپذیرفت و برگشتم. روز اول موقع رفتن نزد او، اسمش را روی در دیدم که نظرم را به خود جلب کرد! نوشته بود خانم "فون هاگن"! ناگهان یادم آمد فون هاگن کسی بوده که بنیان گذار سازمان جنگلهای ایران است.

ده روز صبر کردم؛ سپس به خانم فون هاگن تلفن زدم و از او وقت ملاقات خواستم. پرسید چه می خواهی؟ اگر آن مدرک (CD) را می خواهی، من به تو نمی دهم. گفتم نه برای کار دیگری می آیم. کتابی را که آن موقع در سال 1982 (1361 شمسی) در مورد سازمان جنگلهای ایران و مقایسه با کشورهای اروپائی و به زبان آلمانی نوشته بودم را با خودم بردم. نشانش دادم و گفتم ببین آقای فون هاگن بنیانگذار سازمان جنگلهای ایران است من اسم کوچکش را ندارم دنبال او هستم؛ بسیار خوشحال شد و گفت منم اسم کوچکش را نمی دانم ولی بگذار از مادربزرگم می پرسم. با خوشحالی فراوان زنگ زد که مامان بزرگ، یکی آمده و می گوید در ایران این داستان (سازمان جنگلها) بوده است؛ نامش را میگرد؛ فون هاگن بابابزرگ جد این خانم بوده است. خیلی خوشحال که شد به او گفتم خانم فون هاگن لطفاً آن CD را به من بدهید؛ ایشان اول قبول نکرد ولی تأکید کردم هیچکس نخواهد فهمید که شما به من دادید. در نهایت قبول کرد و CD را به من داد؛ بدین ترتیب مدرک دوم را هم گیر آوردم. هر دو را به سفارت ایران در ژنو تحویل دادم و نهایتاً توانستند در دادگاه، عراق را به میلیاردها دلار محکوم کنند. اینجا بود که سفارت ایران در ژنو و سفارت ایران در بن، سرکنسول ایران در هامبورگ و سرکنسول ایران در مونیخ که با پسر من آشنائی داشت به من اعلام نمودند که وطن تو را می خواهد و باید به ایران برگردی. از طرفی دیگر، از ایران مشاور وزیر امور خارجه، مرحوم مهندس موسوی زارع که خدایش بیامرزد، کتباً از من درخواست کرد که به ایران برگردم و آقای صادق خرازی که آن موقع معاون آموزش و پژوهش وزارت امور خارجه بود حتی اظهار داشت که بلیط را هم برایتان می فرستیم تا شما به ایران برگردید.

من نوشتم که بلیط نمیخواهم، وظیفه ی ملی من است که برگردم و با بلیط خودم بر می گردم. مجدداً نوشتند حداقل بلیط داخلی گردشگری برای اصفهان و شیراز برای تان تهیه می کنیم که گفتم نه خوشبختانه ایران ایر خودش یک پرواز داخلی هم می دهد من از آن استفاده کرده و برای شیراز بلیط می گیرم و به ایران می آیم تا بروم تخت جمشید را ببینم. به ایران دعوت شدم؛ خیلی استقبال کردند. دانشگاه تربیت مدرس از من دعوت به عمل آورد که در آنجا استخدام شوم. سازمان حفاظت محیط زیست از من دعوت به عمل آورد. دانشگاه صنعتی اصفهان از من دعوت به عمل آورد و اما چون شمالی و مازندرانی بودم و در این بین پروژه ای را از سازمان ملل نیز گرفته بودم که در زادگاه خودم به مرحله اجرا در بیاورم لذا تصمیم گرفتم در دانشگاه تربیت مدرس استخدام شوم.

در دانشگاه تربیت مدرس مشغول مذاکره با آقای دکتر سحری (رئیس دانشکده) بودم که رئیس دانشگاه مازندران (آن موقع آقای دکتر میرنیا بودند) با من تماس می گیرد و می گوید قبل از اینکه قراردادی ببندی بیا بابلسر تا ما همدیگر را ملاقات کنیم. من آمدم بابلسر ایشان را که دیدم حقیقتاً از روش و منش ایشان خوشم آمد و تصمیم گرفتم دعوت ایشان را بپذیرم و در دانشگاه مازندران استخدام بشوم؛ بلافاصله به معاون اداری و مالی خودش دستور داد که مرا استخدام بکند برای دانشکده منابع طبیعی در ساری.

چقدر معاون اداری و مالی ایشان از من استقبال کرد؛ چندین بار مرا بغل و بوس کرد! مرا نعمت الهی نامید و گفت بالاترین حقوق را برای شما می نویسم! اما من به عجز و ناله افتادم که آقا این کار را نکنید و به من همان حقوقی را بدهید که به یک استاد دیگر می دهید. پاسخ داد که نه نمی شود تو نعمت الهی هستی و اینهمه خدمت به مملکت کردی و غیرممکن است حرفت را گوش دهم! مرا استخدام کردند و با شرمندگی شروع به کار کردم چون گمان می کردم بالاترین حقوق را دارم و در برابر سایر اساتید شرمنده هستم. تا اینکه پس از گذشت 15 ماه برخی از اساتید دانشکده منابع طبیعی کرج به منزل ما برای دیدن من آمدند؛ ظاهراً شنیده بودند که فرش قرمز برایم پهن کردند و همه جا صحبت از این موضوع بود؛ از جمله اینکه اساتید پرسیدند چقدر به تو حقوق می دهند؟ پاسخ دادم خیلی زیاد، شرمنده ام! لازم به ذکر است که من قبل از انقلاب حقوقم ده هزار تومان بود بعد از انقلاب به من 200 هزار تومان حقوق دادند و در آن 15 ماه اخیری که سال 78 به ایران آمده بودم هم از کسی سؤال نکردم سطح حقوق اساتید چقدر است! وقتی به عرض رساندم 200 هزار تومان، آقای دکتر زبیری زد زیر خنده که آقا ببخشید داری با ما شوخی میکنی؟ 200 هزار تومان حقوق یک لیسانسه است تو داری چه می گویی؟ سرت کلاه گذاشتند! هفته بعد به جای اینکه بروم ساری، مستقیم بابلسر نزد رئیس دانشگاه رفتم. میرنیا وقتی فیش حقوقی مرا دید بسیار متعجب شد و گفت چرا این حقوق؟ گفتم باید از معاون خودتان سؤال کنید نه من! بلافاصله معاون را خواست و مؤاخذه کرد و حقوق مرا اصلاح کردند؛ این اولین شوکی بود که بعد از بازگشتم به ایران به من وارد کردند. حقوق مرا به 600 هزار تومان اصلاح کردند و نهایتاً خوشحال برگشتم. با بهره مندی از عنوان استادی من توانستیم دوره دکتری را در دانشکده منابع طبیعی ساری راه بیندازیم و با استفاده از همین عنوان استادی توانستیم مرکز اکوسیستم خزری را راه بیندازیم. شوک بعدی که به من وارد شد در ارتباط با مرکز اکوسیستم خزری بود؛ مرکزی محیط زیستی اما رئیسش را کسی گذاشتند که صنایع چوب خوانده بود! مدتی بعد، پروژه خودم را در زادگاهم آغاز کردم. معاونت آموزش و تحقیقات وزارت جهاد کشاورزی استقبال زیادی کرد؛ رئیس سازمان جنگلها نیز استقبال زیادی کرد.

در سطح استان نیز استاندار بسیار استقبال کرد؛ جلسه ای در سطح مدیران کل تشکیل داد و از همه خواست که مرا یاری دهند؛ رئیس سازمان جهاد و مدیرکل محیط زیست نیز استقبال کردند. ولی مدیرکل منابع طبیعی وقت، با پروژه مخالفت کرد زیرا که می خواست این جنگل (سری سه شیلر) را در زادگاه من به بخش خصوصی بدهد! از ایشان مخالفت و از جانب من پافشاری، این راه را ما ادامه دادیم تا اینکه اولین شایعه سازی علیه من انجام گرفت با این موضوع که من می خواهم در جنگل های منطقه شیر رها کنم تا مردم را بخورد! لذا باید جلوی پروژه من گرفته شود! مرا احضار کردند و به عرض رساندم شیر در جنگل زندگی نمی کند و من اصلاً شیر را از کجا می توانم پیدا کنم که آن را به جنگل بهشهر بیاورم؟ سپس شایعه شد که من می خواهم کارخانه نئوپان بزنم اما متوجه شدند این شایعه هم بی اساس است چون کارخانه نئوپان مجوز می خواهد همینطوری که نمی شود کارخانه احداث کرد! شکایت های دیگری را نزد دستگاه امنیتی استان بردند تحت این عنوان که دکتری که می خواهد فرهنگ آمریکائی را اشاعه بدهد! من کارگاه آموزشی برای روستائیان گذاشته بودم تعدادی از آقایان به صورت ناشناس آمده بودند و مشاهده کردند که دارم آیات قرآن را در زمینه حفاظت از منابع طبیعی و محیط زیست تفسیر می کنم. بعداً خودشان آمدند پیش من و گفتند ما آمدیم تا ببینیم شما چگونه فرهنگ آمریکائی را اشاعه می دهید! در حالی که دیدیم شما دارید فرهنگ اسلامی را اشاعه می دهید. شکایات دیگری هم مطرح کردند؛ تا اینکه شکایتی در شهریور 1382 مطرح می شود که می نویسند من و برادرم با اره موتوری مشغول قطع درخت در جنگل بودیم ناگهان جنگلبان ما را غافلگیر می کند ولی به دلیل آشنائی، توانستیم با اره موتوری بر دوش، از جنگل فرار کنیم و جنگلبان ما را دستگیر نکرد! این گزارش را رئیس اداره منابع طبیعی بهشهر داده بود و از آنجا ما فهمیدیم که این شایعات و شکایات از طریق اداره منابع طبیعی می آید! در حالی که آن روز من در تهران بودم و برادرم در اداره جهاد کشاورزی بهشهر مشغول رسیدگی به کار 34 ارباب رجوع بود! لذا مجبور شدند شکایت را پس بگیرند. من هم مجبور شدم آن پروژه را پس بدهم و سازمان ملل از من پروژه میلیون سایز را پس گرفت و پروژه کوچکتری (SMALL SIZE) را به من داد؛ پروژه حدود 25 هزار دلاری به من داد که آن را به مرحله اجرا در آوردم و این طرح، تحول عظیمی از نظر اجتماعی و اقتصادی به وجود آورد. در زمینه دامداری تا 700 درصد و در زمینه کشاورزی تا 200 درصد میزان درآمد کشاورز را بالا برد؛ توانستیم اشتغال زائی کنیم و در سطح استان به عنوان پروژه نمونه شناخته شد. از بین 80 پروژه سازمان ملل جزو سه پروژه برتر در ایران قرار گرفت. چهار جلد کتاب، سه جلد به زبان فارسی و یک جلد به زبان انگلیسی منتشر شد که جلد زبان انگلیسی به عنوان الگو در اختیار کارشناسان سازمان ملل در خارج از کشور قرار گرفت و به مدت یکسال هم سازمان خواربار و کشاورزی جهانی این پروژه را به عنوان الگو در سایت خودش قرار داد. متأسفانه اینجا هم در دید من، بدخلاقی شد چرا که نگذاشتند آن پروژه بزرگ را که واقعاً تحول عظیم اقتصادی و اجتماعی ایجاد می کرد را به مرحله اجرا در آورم.

همچنین طرح کمان سبز تهران (قبل از انقلاب) و طرح کمربند سبز (بعد از انقلاب) را تهیه و به مرحله تصویب رسانده بودم و در هر دو طرح برای کاهش مصرف آب توصیه کرده بودم تا از ماده ای به نام سوپرجاذب به صورت آزمایشی استفاده شود. در دهه 80 تصمیم گرفتم این پروژه را تحت عناوین اثرات سوپرجاذب بر روی آبهای زیرزمینی، روی خاک و گیاه بررسی نمایم. این پروژه به دفتر معاونت پژوهشی سازمان پارکها در تهران ارائه شد ولی مصادف گردید با زمانی که آقای مهندس صوفی برای تحصیل به آلمان رفت و نهایتا نتیجه ای به دست نیاوردیم. روزی یکی از همکاران که در دفتر تحصیلات تکمیلی شاغل بود به من رجوع کرد و اظهار داشت که می تواند طرح را به تصویب برساند به شرط آنکه اعتبار مالی آن را اندکی بالا ببرد. گفتم اگر حق تحقیق من ثابت بماند مخالفتی ندارم پس از گذشت چند ماه اعلام داشت که طرح به تصویب رسیده و دو طرح در دفتر سازمان پارکها و سومی در دفتر معاونت ذیربط شهرداری تهران آغاز به کار نمود. کارهای اجرائی طرح به عنوان مجری به ایشان واگذار شد. پس از گذشت یکسال از او پرسیدم که چقدر از اعتبارات را دریافت داشته، اعلام نمود تاکنون هیچ و از جیب هزینه کرده است! روزی پیش نویس نتیجه تحقیقات از سوی دفتر شهرداری برای اصلاح نهائی برای من فرستاده شد. متوجه شدم بدون اطلاع من، گزارش کار را به شهرداری فرستاده است. تلفنی با دفتر شهرداری تماس گرفتم اعلام داشتم وقتی شما هزینه ها را طبق برنامه پرداخت نمیکنید من گزارش را اصلاح نمیکنم و برای شما نمیفرستم. مدیر مربوطه اعلام داشت که ما تمامی اعتبارات را پرداخت کرده و با مجری تسویه حساب نمودیم. من با تعجب برای اینکه اطلاعات دقیق تری داشته باشم با مجری چندین بار تماس گرفتم ولی موفق نشدم یا تلفن او خاموش بود.

نامه ای اعتراض آمیز به معاون وقت شهردار تهران نوشتم و اعتراض کردم که چطور تسویه حساب کردید بدون آنکه بدانید افراد شاغل در طرح حق التحقیق خود را دریافت کرده اند! نامه من بدون جواب ماند و فهمیدم که بایگانی شده بدون آنکه اقدامی به عمل آید. لذا نامه ای به آقای شهردار وقت تهران نوشتم ایشان هم بدون کوچکترین اقدامی دستور بایگانی نامه را دادند. پس از گذشت یکسال فردی به همراه یکی از اساتید دانشکده منابع طبیعی دانشگاه مازندران با من ملاقات داشتند و آن فرد اعلام نمود که رابط مجری طرح ما با شهرداری بود و جمعاً از محل سه پروژه که من آنها را با 150 میلیون تومان ارائه داده بودم به مبلغ یک و نیم میلیارد تومان افزایش دادند بدون آنکه مرا در جریان امر قرار دهند. در واقع پس از اینکه برای پروپوزال از من امضا گرفته بودند، صفحه اعتبارات مالی مورد نیاز را تغییر دادند. از این طریق نه فقط حق الزحمه مرا پرداخت نکردند بلکه سواستفاده مالی هم از خزانه شهرداری تهران نمودند. این نمونه هایی از بدخلاقی هائی بود که بزرگواران از قبل از انقلاب و بعد از انقلاب نسبت به من انجام دادند.

تا سال 86 در دانشگاه مازندران تدریس می کردم و در مجموع از قبل از انقلاب و بعد از انقلاب قریب به 21 سال در دانشگاه های ایران تدریس کردم. سال 86 آقای میرنیا از سمت خود عزل می شود و کس دیگری که جایگزین ایشان شد با آقای میرنیا رابطه حسنه ای نداشت؛ اولین کاری که کرد 30 خرداد 1386 حکمی برای من فرستاد که از 31 خرداد 86 دیگر باید دانشگاه را ترک کنم و به عبارتی مرا اخراج کرد! نامه نوشتم به وزیر وقت علوم (دکتر زاهدی) و رونوشت به خودشان و رونوشت به شورای عالی انقلاب فرهنگی که داستان چیست؟ وزیر علوم از ایشان توضیح می خواهد می گوید به علت رکود علمی! من در آن هشت سالی که در دانشگاه مازندران بودم علاوه بر انتشار مقالاتی در داخل و خارج از ایران، پنج جلد کتاب نیز منتشر کرده بودم و دو پروژه ملی و بین المللی را با موفقیت به مرحله اجرا در آوردم که همگی برای وزیر علوم فرستاده شد و پس از چند ماه از دفتر ایشان فردی به نام خانم سلیمانی با من تماس گرفت و گفت شما به دانشگاه برگردید کار شما درست شد اما در این فاصله به دلیل اینکه در پروژه سازمان ملل استخدام شده بودم لذا بر نگشتم.

من وظیفه انسانی و ملی خودم را انجام دادم. خوشحالم که مردم زادگاهم حرفهایی در ارتباط با من می زنند و خدمتی که من به آنها کردم را قدر میدانند؛ به همین جهت وجدانم راضی است و شب ها راحت می خوابم.

اما درویش آزاده ای هستم که هیچوقت دست تمنا به سوی کسی دراز نکرده ام و باید به شعر مورد علاقه ناصر حجازی اشاره کنم که "من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم". ما سال 57 در این مملکت انقلاب کردیم ولی ما مردم نیاز به یک دگراندیشی اخلاقی نیز داریم زیرا آنچه که بر من گذشت یک استثنا نبود؛ در حق خیلی از آدمها چنین رفتارهائی گذشته و می گذرد و اجحاف و بی عدالتی می شود. باید برنامه ای در سطح دبستان، دبیرستان و دانشگاه و در رسانه های عمومی برای آموزش همگانی گذاشته شود. درس اخلاق به مردم داده شود که حداقل نسل بعدی که الان شیرخواره ها هستند، آنها از نظر اخلاقی جایگاه بهتری نسبت به جایگاه ما داشته باشند.


 

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط “اسکان نیوز” در سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط باشد منتشر نخواهد شد.